تبليغاتX
برای ح...حوالی صبح




















برای ح...حوالی صبح

آسمان کوچک من

تا حالا چقدر تو زندگی تون  خندیدید

اصلا تا به حال به این موضوع فکر کردین ؟

ولی پیشنهاد می کنم که اگر کم می خندید ویا سوژه برای خندیدن پیدا نمی کنید به این کوچولو نگاه کنید بدون شک شما رو به خنده وادار می کنه

بخندید چون به قول طبیبان هر کس چهاربار دریک روز بلند بلند بخنده هیچ وقت مریض نمیشه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

امشب کمی حال وهوای بهتری دارم

به بهانه دیده شدن به بهانه اینکه کسی هست که فردا این مطلب را بخواند

به بهانه توجهی  که مدتهاست از آن هراس دارم ولی بالاخره می نویسم به بهانه اش

امشب طعم تلخی را حس می کنم تلخی همچون تلخی یک قهوه اصل

امشب شاید داستان شازده کوچولو را تاصبح گوش دهم ولی نمی دانم که این تلخی را می تواند از بین ببرد یا نه؟

ولی خوشحالم به اندازه داشتن یک آدمک کوچک که ممکن است مال من باشد

احساس می کنم تنها با همین چیزهاست که می توانم خوشحال باشم وزندگی کنم .

پس باید بمانم وبه هر قیمتی که شده زندگی کنم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

 

این روزها کمتر کسی پیدا می شود که در این شهر وحال وهوایش به راحتی تنفس کند

کمتر کسی است که وقتی به یک تعطیلات روز جمعه می رود وبرمی گرددواقعا خستگی های هفته گذشته را فراموش کند

کمتر کسی است که حقوق ماهانه اش تا آخرین روز ماه بماند

البته که منظور من گروه خواص را شامل نمی شود که هیچ گاه لذت بی پولی اخر ماه را نمی چشند

این روزها انگار رسیدن به ارزوها هم دیگر سخت شده است

البته اگر بگذارندآرزویی شکوفه بزند

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

امروز روز عید است انگار همه باید در این روزها شاد باشند دو سه روزی است که دنبال بهانه ای برای شاد شدن می گردم

برای اینکه اینقدر غصه نداشته باشم

برای اینکه در روزعید من هم سهمی از این عید بودن داشته باشم

ولی انگار هیچ کس نیست

انگار من هم دیگر نیستم

مدتهاست که آرزوی صحبت با یک .......

مدتهاست که آرزویی به بار نمی نشیند

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

گاهی اوقات در این هیاهوی شهر نشینی دلم بد جور می گیره

مخصوصا وقتی که ندونی تو  این دنیا چی کاره ای؟

وقتی دلم اینگونه می گیرد احساس میکنم گاهی اوقات واجب است که به اندازه لحظه ای دلگیر باشی تا شاید شادیهای روزگار زود از یادت نرود.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

از هرچی درس ودانشگاه حالم بهم می خوره

آخه واقعا یکی به من بگه این همه پول ووقت آخرش به چه دردی می خوره؟؟؟؟؟؟

جز این که هیچ ارزش علمی برات نداره وباید بذاریش  لب طاقچه خاک بخوره.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

گاهی کمی که فکر می کنم می بینم زندگی اینقدر ها هم ارزش ندارد

که از طلوع صبح تا آخر شب غصه اش را بخوریم

احساس می کنم این ثانیه ها یگر هیچ وقت بر نمی گردد پس باید مشکلات را نادیده گرفت

نه نادیده هم که نه ولی کمی چشم مان را ببندیم وبار دیگر باز کنیم شاید دنیا کمی تغییر کند

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

دوستت دارم وتاوان آن هرچه باشد

                                    باشد..........

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

به اندازه هزار سال خوشحالم

وبه اندازه صد سال غمگین

دلم می خواهد قرمز باشم قرمز زیاد

ولی آنقدر به من بی رنگی تزریق کرده اند

که دیگر رنگی ندارم

من بی رنگ شدم ولی هنوز هستم

مثل قبل

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت توسط یک آسمان گرفته| |

 

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم  !

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم  ...

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است ...
 

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم...

اگر یک فرصت زندگی دیگر به ما دهند دوباره......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت توسط یک آسمان گرفته| |


Design By : Night Skin